ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

132

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

تفويض شده بود و او در مشهد ذو الكفل النّبى عليه السلام محرابى و منبرى و منارى انشا كرد برغم انف يهود . رشيد الدّوله را ازين غبن و غصّه خون در رگ بجوشيد . سادات مشهد را برو آغاليد ، و ايشان به ايناقى و غمّازى او دندان تيز كردند و بر رأى سلطان عرض داشتند كه او گناه‌كار است و مستوجب قتل . پادشاه فرمود كه سادات را چگونه و به كدام رخصت كشم ؟ رشيد گفت : من درست و روشن كنم كه او علوى نيست . در اثناى مناظره به آوجى ميگويد : كه به علويت تو كه گواهى ميدهد ؟ گفت اين نسب‌نامه . ازو بستد كه در شب مطالعه كنم . و به خانه نام او از كاغذ كشط كرد و هم نام او باز جاى نوشت . و بامداد آن كاغذ به پادشاه عرض كرد كه اينك نسب‌نامهء او ! نام كسى را از اينجا كشط كرده است و نام خود باز جاى نوشته . سلطان اعجاب و شگفتى نمود و علوىگرى او به دروغ تعيين كرد و به خون او رخصت داد . ابليس اگر شناختى فعلت * در پيشهء خود ترا وصى كردى ور آدم نسبتت بدانستى * از ننگ تو خويشتن خصى كردى بر جمله امير محمد زرگر نيكو سير را به يارغو كشيدند . تهمتى كه بر امير محمد زرگر بستند چون آواز طبل ميان تهى بود و چون خروش رعد بىمعنى و زين الدّين على كيمياچى را صلب كردند ، روز دوم هلاك شد و عماد الملك را ميل كشيدند و شرف عم كيمياچى را دستها بريدند ، به تزويرى كه نوشته بود . و روز سه‌شنبه بيست و پنجم ذى القعده ركوب رايات همايون و كوچ از مرحلهء محول و حلول به جانب شرقى بغداد به طريق خراسان و ديگر روز به راه چيمچال روان شدن به عزم يايلاميشى سلطانيه . و درين روز سيد آوجى [ را ] با پسرانش به كنار شط بغداد به ياسا رسانيدند ، و حنابلهء بغداد ، ضالّ مضلّ بغداد ، خارجى متعصب اسبان بر ايشان براندند . اين گستاخى و بىادبى موجب خشم و